ای ناز تو بهترین سرآغاز چشمی به نیاز ما بینداز
« به سراغ من اگر می آیئد نرم آهسته بیائید
که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من » 
سلام دوستان عزیز و گلم ؛
از اینکه از وبلاگ من دیدن می کنید ازتون ممنونم ، این چند تا قطعه رو تقدیم می کنم به شما که همیشه عاشقید . می دونم وقتتون با ارزشه ولی اگه تونستید و وقت کردید نظر بزارید .
ازتون بازم ممنونم ، ایشاء الله هر جا هستید تو کارهاتون موفق باشید (از ته دل می گم)
روزگار خوشی داشته باشید و مواظب خودتون باشید.
می توان در کوچه های زندگی پاسخ لبخند را با یاس داد
می توان جای غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد
می توان در قلب های بی فروغ لحظه ای برقی زد و خورشید شد
می توان در غربت داغ کویر گاه آن ابری که می بارید شد
« مریم حیدرزاده»
« تو را می شناسم »
تو ز آه یک ابر مرطوب و تنها
تو بارانی از سرزمین وفایی
ترا مثل چشمان خود می شناسم
اگرچه ز مژگان چشمم جدایی
تو از مهربانی کتابی نوشتی
که آغاز آن بود شعر رهایی
تو در جان یک شمع سوزان نهانی
تو چون پنجره شاهد بی صدایی
ترا در دل این غزل هم ندیدم
بگو در کدامین دل و در کجایی ... ؟؟؟
باز هم عشق ... 
عشق تنها حادثه ای است که قادر است تو را به باور حقیقت رهنمون سازد . آن زمانی که دریابی مرگی وجود ندارد ، کیفیت زندگی دگرگون می شود و سراپا شعر و ترانه و رقص و شادی می گردی .
بگذار عشقت رشد کند و مرزها را پشت سر گذارد . هر لحظه فرصت یافتی چشمت را بر هم بگذار و همه چیز را از یاد ببر . درونت را غرق توجه و عشق کن.
بیا واکن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شبآویزم
بیــــا دسـت و قشنـگ و مهـربــانت را
عصـــــایی کـــــن بــــــرخیـــزم
**********************
بیا ای دل ز عـالم چشـم پوشیم از ایـن دنیــای پــرغم چشم پوشیم
چنان گردیم مست چشم پوشی که از چشمان خود هم چشم پوشیم
************************
مجنـون و پریشــان توأم دستــم گیر سـرگشته و حیـران توأم دستـم گیر
هر بی سر و پا چو دستگیری دارد من بی سر و سامان توأم دستم گیر
عشق آزادت می کند . هر چه بیشتر عشق بورزی ، آزادتر می شود . سرانجام به آزادی غبطه برانگیز ابرها می رسی .
انچه چشم آدمیان را به روی خدا گشوده ، عشق بوده است
دوستتون دارم و عاشق 
نوشته شده توسط asodeh در چهارشنبه 9 مهر 1387 ساعت 4:30:01 PM |